تبليغاتX
کافی نت آرفو || ARFO.IR ||

کافی نت آرفو || ARFO.IR ||

دانلود ، نرم افزار ، IT ، آموزش ، ترفند ، موزیک ، ویدئو

خصوصی

یه ۲۰ روزی میشه نیومدم و نیستم

راستش دسترسی به نت نداشتم والله من که از خدامه . چیه ؟ میخوای بدونی چرا ؟خوب بدون ُ اینجاااا یه پستی دادم و یه نمه توضیح دادم حالا میام در فرصتی مناسب با خبر هایی جدید و متنوع در رابطه با دریا و کشتی و دریانوردی

ضمنا به این سایت هم سری بزنید شاید از این به بعد بیشتر ببینید منو اونجا .

www.own-sea.tk

اینم از سایت AMACO Group شرکت مرتبط با اداره کل بندر نوشهر

http://www.amacogroup.net/

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/29ساعت 13:40  توسط آرفو  | 

رفتن .

مامان

بزرگ ُ رفت . همین :-(

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 22:34  توسط آرفو  | 

ش مثه شکیبایی

شکیبایی رفت . همین .

خدایش بیامرزدش .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 18:22  توسط آرفو  | 

م مثه مادر

روز مادر با یک روز تاخیر مبارک .

دگر هیچ مادر جان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 10:26  توسط آرفو  | 

دو مجسمه

 توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند.

يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همانا زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد."
 و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يک زن و يک مرد.

دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته‌هايي که در نزديکي اونا بود دويدند در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي اون مجسمه‌ها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته‌ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صداي شکسته شدن شاخه‌هاي کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن.

فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمه‌ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟"
 مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روي سرش!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 14:48  توسط آرفو  | 

تو

رفتم پيشش دم گوشش گفتم خودم گفتم خيلي دوست دارم روشو بر گردوند با صداي بلند و گوشخراش داد كشيد من كه دوست ندارم .

 

پ.ن : یه بار دیگه . اعتماد میکنه َ دل می بنده منتظر می مونه .

انتظار شهریار بازم اومد داره خر خر میکنه بغل گوشم

چشم انتظار من باش

 تنها تو یار من باش

.

.

.

بند پوتینتو سفت ببند .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 12:30  توسط آرفو  | 

هوای ....

هوای من ابریست ....

به یاد و خاطرت ...

هر کجا هستی سلامت باشی .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/17ساعت 17:59  توسط آرفو 

دل

يه روز يه دل نشست با خودش فكر كرد و گفت سنگ ميشم از اين به بعد. سنگ شد. رفت ميون سنگها نشست اما عاشق سنگها شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 14:30  توسط آرفو 

خواهي شکست...

عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت 10:55  توسط آرفو 

باکی نيست, شقايق­­‌‌‌‌‌ هم اگر مُرد
لحظه ها به هم اعتراض ميكنند
ثانيه شمار ساعت تن به معنای ‌‌­­­­­­سکون ­­­­­‌‌‌‌نميدهد
من همين حالا نفس کشيدم
باز , باز دم از دم ناراضيست
باز پلك زدم !
هنوز ارضا نشدم
من هنوز زنده ام
آن روز خواهم مرد، که نفسم حاصل اعتراض نباشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 2:11  توسط آرفو  | 

پول

با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****
با پول ميتواني خانه اي  مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز****
با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز****
با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****
و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز***

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/05ساعت 13:34  توسط آرفو  | 

من نامرد ، تو مرد

من نامرد ، تو مرد

دو نفر بودن که تو دوران خدمت باهم کلی رفیق شده بودن
خدمتشون تموم میشه اما بازم با هم تماس داشتن،یه بار یکیشون زنگ میزنه به اون یکی و بهش میگه بیا شهر ما ، اونم قبول میکنه و میره
میره تو شهر اونا دوستش میگه هر دختری میخوای اینجا انتخاب کن تا برات بگیرم
خلاصه اونم یه دختر غریبه رو انتخاب میکنه دوستشم کمک میکنه اونو براش میگیره
با زنش برمیگرده شهر خودشون و زندگی میکنه
دوست اولی هم تو شهر خودش میمونه . بعد از یه مدت معتاد میشه ، هیچی هم نداشته . یاد دوستش می افته که براش زن هم گرفته بود . میگه اون دوست قدیمیه ، میرم پیش اون ، حتما کمکم میکنه
میره اونجا در خونه دوستش ، اونم تا اینو میبینه که معتاد شده تو خونه راش نمیده و پرتش میکنه بیرون
اینم که معتاد شده بوده کلی ناراحت میشه از این کر دوستش و میره پارکی که اون نزدیک بوده
میبینه دو تا دزد دارن با هم سر تقسیم 200 هزار تومن پول دعوا میکنن
اینم میره اونجا ، آخرش به این نتیجه میرسن که 200 تومان رو بدن به این معتاد و خودشون دعوا رو تموم کنن و برن
200 تومان رو برمیداره میاد بره یه دفعه یه یه ماشین جولو این میزنه رو ترمز . یه پیر زن از ماشین میاد بیرون و معضرت خواهی میکنه . یه کم با هم حرف میزنن ، پسر هم داستان خودش و دوستش رو براش تعریف میکنه ، پیر زن هم ازش میخواد که بره بیاد پیش پیر زن زندگی کنه تا بهش کمک کنه . بعد از یه مدت اعتیاد خودش رو ترک میکنه . پیر زن هم یه دختر براش میگیره
موقع عروسی میشه پیر زن بهش میگه نمیخوای اون دوستت رو دعوت کنی ؟! پسر هم میگه نه ، با اون کاری که اون در حق من کرد نه
پیر زن باهاش صحبت میکنه که ببخشه و دوستش هم دعوت کنه
میره در خونه دوست قدیمی تا کارت عروسی بده
دوستش رو صدا میکنه ، دوستش میاد دمه در
بهش میگه :
من مرد ، تو نامرد
اومدی تو شهرمون نامزد خودم رو برات گرفتم ازدواج کردی رفتی
من مرد ، تو نامرد
معتاد شدم کمک خواستم کمک نکردی
من مرد ، تو نامرد
عروسیم شده ، با همه اون کارات دعوتت میکنم

دوستش هم برمیگرده میگه :
من نامرد ، تو مرد
معتاد شدی رات ندادم خونه ، تا جولو دوست دختر قدیمیت ضایع نشی و نبینت
من نامرد ، تو مرد
داداشام رو فرستادم تو پارک تا به بهونه دزد بودن 200 تومان پول بهت بدن
من نامرد ، تو مرد
مادرم رو فرستادم دنبالت تا کمک کنه ترک کنی
من نامرد ، تو مرد
خواهر خودم رو گذاشتم که باهات ازدواج کنه
من نامرد ، تو مرد
هرچی که خواستی بهم گفتی
من نامرد ، تو مرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/27ساعت 15:37  توسط آرفو  |